دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

چهره امروز از آینه فردا خوش است: کابل پس از ده سال

 ده سال پیش  درچنین روزهایی  برای اولین بار به کابل سفر کردم. تلاشهای قبلی ام برای دیدن این شهر در زمان  خلقیها و طالبان به نتیجه نرسیده بود و یکبار از پاکستان و بار دیگر از ایران سردرآورده بودم. در تمام  سالهای مهاجرت وقتی از زبان آنهایی که کابل را دیده بودند چیز هایی می شنیدم با خود می گفتم آیا شود که ما نیز به این زیارت موفق شویم؟
 سالها گذشت تا اینکه بعد از یازده سپتمبر و بعد از پیمان بن  این آرزو براورده شد. چیز ها و آدمها دیدم  در آن سفر که شاید دیگر درعمرم قابل تکرار نباشد و کابلی دیدم که دیگر هرگز چنان نخواهد بود. در ده سال گذشته همواره به کابل سفر کرده ام، زیسته ام اما هنوز به کشف آن نایل نیامده ام.  از زمین وهوا ، از داخل و خارج، از هرات و قندهار و غزنی و بامیان و از دهلی و دوبی و فرانکفورت...گذشته ام، اما هرگز وسوسه ها و راز آلودی این کهن شهر در آن سال عجیب برای من تکرار نشده است. کابل آن روز یعنی یک هفته بعداز تشکیل دولت موقت و کرسی نشینی حامد کرزی و حضور ائتلاف جهانی در افغانستان رنگ و بوی دیگر داشت.
   امسال هم درهمان ایام سال باردیگر از مسیردورتر راهی کابل شدم  و در این بین نا خود آگاه در ذهن مقایسه کابل ده سال پیش و آدمهایش و شاهانش از ذهنم گذشت با خوب و خرابش با سرخ وسیاهش. از این بعد  دوست دارم شرحی از آن سفر و سفرهای دیگر ده ساله ام به کابل چیز هایی بنویسم.

***

  15 جدی 1380 در یک روز آفتابی و ملایم در بگرام پایم به زمین کابل رسید. هرچند ابلق پوشان پکول به سر و  پلنگی پوشان چشم آبی زیاد بودند اما کسی نه از ما پاسپورت خواست ونه تشریفات و استقبالی درکار بود. خودمان بکسک هایمان را از بغل طیاره در آورده همانجا سوارموتری شده ازمسیر شمالشرقی و سرک کهنه خاکی  ده سبز راهی کابل شدیم. سرنشنان آن موتر جمع ناهمگونی بود از گوشه و کنار کشور اما همه در یک اشتیاق شریک بودند و آن دیدن کابل، این عروس هزار داماد تاریخ. یکی  سالها بود پدر و مادرش را ندیده بود و نمی دانست آنها زنده اند هنوز یا نه، یکی  دنبال اموال و خانه اش بود که سالها قبل رها کرده مهاجر شده بود و دیگری بعد از سالها تحصیل در خارج با کوله بارسنگین علم وفقه راهی بود تا در دولت جدید پستی را به خدمت بگیرد که چند تن از آنان بعدها به وزارت، ریاست، سفارت  و وکالت رسیدند. اما قصه من و دوتن دیگر که همسفران اصلی بودیم، چیز دیگر بود: محسن از هرات، حسین از بامیان و حسن از غزنی. محسن درسهایش را تمام کرده بود و با همان شم اقتصادی هراتی اش فقط دنبال کار  درموسسات و پول و زندگی نو بود. حسین اما ظاهرا  برای دیدن کابل و اقوام  آمده بود اما در واقع بعدها  دریافتم که برای خدا حافظی آمده بود. من که درسهایم را به راه خدا رها کرده بودم سودایی جز کشف کابل در سرنداشتم. دانشجو وخبرنگار آموتوری  بودم  که برای نشریه زیراکسی که با دوستانم در دانشگاه داشتیم به اصطلاح خبرنگاری می کردم. یک دوربین کهنه یاشیکا را هم ازیکی از همسفران قرض گرفته بودم  که  این خود حکایتی داشت.

در مسیر راه تا کابل یک مهندس کابلی اصیل( مثل همه کابلیان شیرین سخن اما حراف) هم با ما بود که یکریز حرف می زد وهر آنچه را می دید برایش داستانی از بر داشت. در بین راه درمسیر کوهستانی به یک موتر امریکاییها برخوردیم که ظاهرا خراب شده بود و یک تفنگدار دست به ماشه کنارش ایستاده بود، مهندس کابلی  ما  سر از شیشه بیرون کرده و با هیجان تمام شروع کرد به هلووووووووو مای فریند! آمریکایی که آشکارا ترسیده بود تفنگش را به طرف ما نشانه رفت و یکی دیگر با عصبانیت مهندس را به خاموشی خواند تا ما را به کشتن ندهد! درمسیر راه به هر سنگی که می رسیم دوست کابلی ما عالم شرح میداد: زندان پلچرخی، خشت اوختیف! بادام باغ ، خیرخانه.... اینها  اولین نامهایی بودند که از کابل یاد گرفتیم. اکنون در سایه روشن غروب و بعد از دو سه ساعت سفر سواد شهری ظاهرا خاموش و خفته اما پر قصه و پرغصه پیدا بود، نمی شد چیز زیادی دید،  چند بار چرخیدیم تا اینکه گفتند رسیدیم و اینجا  قلای فتح الله است. 

2 نظر:

سلام گفت...

بسیار قشنگ بود داستان وصل به "عروس هزار داماد". خوب شد ویژگی عمده کابلیان را هم گفتید. اگر من می گفتم، حتما کابلیان بر می آشفتند، اما گفتن شما به قول افریقایی ها پرتاب سنگی است بی صدا که با زیبایی توام است.

manoochehr tahirian گفت...

استاد نوشته تان عالیست؛ خیلی لذت برم؛ امیدوارم ادامه اش را هم به زودی می خوانیم!