این مثنوی را بسیار تاخیر شد اما از آنجا که برخی شاید همچنان منتظر خواندن آن باشد، می خواهم که دیگر منتظر نمانند!
برج عمو ایفل!
در روز دوم نقاط مهمی را در پاریس دیدم: مرکز ژرژ پمپیدو، موزیوم لوور، خیابان شانزه لیزه، تاق آزادی و جاهای دیگر.
یکی از سالنهای موزه لوور
در این میان بازدید از لوور( که باز به همت دوستان دانشجو با بلیت رایگان میسرشد) یکی از نقاطی بود که مرا به هیجان آورد و حتی غافلگیر کرد. زیاد شنیده بودم وخوانده بودم اما راست گفته اند که آنها کی بود مانند دیدن. بخش تمدنهای قدیم بین النهرین و مصر بی نهایت جالب اند و حتی می شود غارتگران آنها را آفرین گفت اگر نه اکثر آنها تاکنون نابودشده بودند. برخی از آنها آنقدر بزرگ و عظیم اند که به راحتی قابل باور می شود که می شد بوداهای بامیان را نیز کند و منتقل و حفظ کرد اما افسوس که این آخرین پیشنهاد هم رد شد. در بین اشیای زینتی فراعنه سنگهای آبی لاجوردی است که گفته می شود از معدن سرسنگ بدخشان منتقل شده اند. در بین آثار نقاشی کلاسیک تابلوی مونالیزا از داوینچی طرفدار زیادی دارد هرچند که به نظرم در سالنی بسیار بزرگ اثری کوچک آمد که لبخند ژوکوند اش هم گم شده بود.
شب در شرق پاریس در محله "نانتیر" که رسیدیم دیگر همه چیز آشنا بود و چهره ها همه آسیایی و آفریقایی. موقع خروج از مترو تیکت ما بی اعتبار شده بود و راه را باز نمی کرد اما راهنمایم گفت نگران نباش و فقط دنبال من بیا و به مردم نگاه کن. دیدم تقریبا همه از زیر میله ها تیر می شوند. من هم با تردید آنها را دنبال کردم اما با این ترس که مبادا این میله فلزی یکبار به چرخش دراید. آن شب را دراتاق جوانی که به تازگیها به قول خودش"بیخ" اش را از وطن کنده و به اینجا آورده، گذراندیم. او سرشار از امید بود و ازآینده، تحصیل، کار و زندگی می گفت ولی من به این فکر می کردم که این"بیخ" چگونه اینجا می تواند به آب برسد و برگ و بار بیاورد.
فردایش "لا د فانس" را دیدم که تنها محل مدرن و جدید و نوساز اما بی قواره و بی ریخت پاریس است.
آخرین منزل من در پاریس بازدید از دیار خفتگان بود. قبرستان"پیر لاشز" شاید شهرتش به اندازه خود پاریس است و نام آوران فرانسوی و غیرفرانسوی زیادی در آن به خواب بزرگ فرورفته اند. گورستان آنقدر بزرگ وهیبتناک است که به راحتی مفهوم "جهان دیگر" را به یاد می آورد. می توانستم بوی ماندگی وصدای ناله شان را حس کنم. سنگ قبر ها و مقبره ها هرچند دیدنی اند اما باز هم خالی از تبعیض نیست. گورهای فامیلی اشراف بزرگ و وسیع ولی از دیگران خرد و حقیر، درست مثل همین دنیا. در همین جستجوی مردگان سنگ قبر عجیبی مرا به خود خواند و آنجا به خط خوش فارسی دقیقا نام و فامیل یکی از بهترین دوستانم را دیدم. چه اشاره ای، ما نیز بزودی به اینان خواهیم پیوست. برایستگاه صادق هدایت که برای رسیدن به اینجا عجله هم داشته، مکثی می کنیم و بعد او را در هرم نامتقارن پوچی اش تنها می گذاریم. در لحظه خروج یک تابلوی شیشه ای بزرگ توجهم را جلب می کند که بر آن به زبانهای مختلف برای چند صدتن از قربانیان سقوط ایرباس فرانسوی مسیر ریودوژانیرو-پاریس در تابستان 2009، یادبود نوشته اند. از ابتکار این سنگ قبر مجازی گروهی خیلی خوشم آمد بطوری که سنگینی فضای گورستان را از یاد بردم و با خود گفتم مرگ چنان خوش است و قبر چنین!
![]() |
| گورستان پیرلاشز و دیوار شیشه ای بین مردگان و زندگان |
شب سوم وقتی وارد قطار سریع السیر در مسیر شرق می شوم که پر است از جرمنهای متشخص و منظم که از تعطیلات "وخن انده" بر می گردند، دیگر نفس راحتی می کشم و دست از جیب برمی دارم. در راه داستان و فیلم قدیمی را به یاد می آورم به نام"خاموشی دریا"(نوشته ورکور و به کارگردانی ژان پیر ملویل) که در مورد رابطه آلمانیها و فرانسوی ها در دوران اشغال است. یک افسر آلمانی(حاکم) مجذوب یک دخترک فرانسوی(محکوم) شده اما دخترک با خاموشی او را نادیده می گیرد. بی جهت نیست که در تاریخ می نویسند هیتلر در آخرین روزها دستور داده بود که پاریس را با خاک یکسان کند اما حاکم نظامی پاریس چنین نکرد. حتی امروز هم در آلمان و مخصوصا غرب آن، مردم شیفته فرانسه اند.
![]() |
| شانزه لیزه یا شامپس الیزه مشهور ترین خیابان دنیا |




1 نظر:
سفر تان را چقدر زیبا نگاشته اید؛ ایده های در ذهنم بارور شد و امید و ارزوی دیدن فرانسه (بخصوص پاریس).
روزی فرانسه را هم لمس خواهم کرد و یادی از داستان شما خواهم کرد. خیلی زیبا
م.طاهریان
ارسال يک نظر