بالاخره در پورت دو لاشاپل پیاده می شوم. وقتی از موتر بیرون آمدم یکباره فکر کردم در وسط تهران یا در جنوب دهلی ام. خیابان شلوغ و درهم و برهم و هرکجا می توان آشغال و گرد و خاک را دید، مردم از هرجای خیابان که دلشان می خواهند عبور می کنند و ترافیک در هم قفل شده و از همه مهمتر آدمها که اکثرا یا سیاه پوستند و یا سیاه-سر! با خود می گویم خوب اینجا حتمن پایین شهر است و محل مهاجران اگر نه پاریس که این نیست. ما که به امید دوستان ساکن فرانسه آمده ایم هیچ قدمی برداشته نمی توانیم و هیچ نقشه و رهنمایی هم نداریم. کمی بدور خود می چرخیم که کدام نقشه وعلایم رهنما ببینیم اما هیچ اثری از این چیز ها یافت نمی شود. هوا گرم است و آفتابی ومن که عینک آفتابی ام نیست، یک چشمم را می بندم و با دیگری تمام چیز هارا یکبعدی می بینم، صاف و بی ریخت. با خود می گویم شاید عیب کار از ماست که از شهری کوچک که همه چیز در آن خط کشی شده و مردمانی به شدت منظم و ثروتمند دارد واز سرزمینهای شمالی، ناگهان به مترو پولیتن 16 میلیونی در جنوب با مردمان خونگرم و بیخیال شان نازل شده ایم و اگر غیر این بود و مثلا از تهران یا کابل رسیده بودیم حالا غرق تماشا و حیرت و تحسین بودیم!
به سختی دو دوستی که قرار است مارا دریابند پیدا می کنیم. با ملحق شدن دو نفر دیگر تعدادمان به چهار می رسد و تور پاریس با رفتن به زیر زمین یعنی مترو نام نهاد پاریس آغاز می گردد. نمی دانم چند طبقه به زیر می رویم اما من که حساسیت تنفسی دارم در آن پایینها بوهای نامطبوع را استشمام می کنم که باز هم یاد آور کابل، دهلی و تهران است. همچنین در و دیوار های کهنه و فرسوده زیر زمینی و راهرو های تنگ و مرطوبش دقیقا یاد آور دوران ویکتور هوگو است و بخوبی یادم می آید که در یکی از نسخه های سینمایی بینوایان که سالها پیش در تهران دیده بودم موسیو مادلن نعشی بردوش از همین تونلها عبور می کرد! مترو سوار شدن در پاریس خود حکایتی دارد (که تقریبا راهی دیگری برای پیمودن این شهر دراندشت وجود ندارد و زیر پاریس مثل لانه موش یا زنبور به شبکه ای درهم تنیده از خطوط مترو تبدیل شده است). از همان ابدا ورودی های تنگ و باریک با میله های فلزی چرخان مسدود شده اند و تا بلیت(که من تا ندیدن املای لاتین این کلمه فکر می کردم بلیت کلمه فارسی و ساخت ایرانیان است) را در آن وارد نکنی باز نمی شود و اگر باز شد تا یکدور چرخش این میله ها باید خود را به آنطرف مرز برسانی و اگر نه در لای آنها گیر خواهی کرد. حالا اگر بار داشته باشی که کارت زار است یا بار گیر می کند و یا خودت و آدمهای دبل که حتما مشکل بیشتر خواهند داشت! چنین سیستم کنترول بلیت را تنها در تهران و تا حدی بهترش را در مترو دهلی دیده بودم و در کشوراروپایی دیگر و مخصوصا درآلمان چنین نیست که دروازه را برای کنترول بلیت بگیرند، میتوانی داخل قطار بلیت بگیری و یا اینکه بقولی قرص بلیت را قبلا خورده باشی و دیگر نیازی به کنترول بیرونی بلیت در هر ایستگاه نباشد. در سکوی انتظار کمی معطل می شویم ولی سیل جمعیت مرا به هراس می اندازد و دوستم هم می گوید بسیار مواظب جیب هایت باشید که اینجا می زنند. هردو دست در جیب- که در یکی موبایلم و در دیگری چند صد یورو است- سوار می شوم و با فشار به مسافرین دیگر پیش می روم اما رفیق بعدی من یکپایش داخل و دیگرش بیرون است که دروازه بسته میشود. در واگن جایی برای سوزن انداختن نیست(در بن اگر صندلی بغلی ات خالی هم باشد کسی کنارت نمی نشیند که مبادا چینی تنهایی ات ترک بردارد) و در این دهها متر زیر زمین و تهویه بد احساس خفگی می کنم ولی دست از جیبهای شلوارم بر نمی دارم که مبادا بلاهایی که در مترو تهران بر سرم آمده بود تکرار شود. باخود می گویم کیسه بران مشهور کابل و دهلی که نتوانستند جیب مرا بزنند اما چون اینجا به تهران شباهت دارد شاید بتوانند پس باید بیشتر مواظب بود چون هر باری که در تهران سوار مترو شده ام دستی بیگانه را در جیب خود احساس کرده ام ولی حتی نتوانسته ام فریادی بزنم یا سرم را برگردانم!
درهمین فکرها هستم که دوستان اشاره می کنند که باید پیاده شد. موقع خروج از تونل باز هم باید از همان میله ها عبور کرد. بعد از دیدن یک کلیسای قدیمی دیواری را می بینیم که به زبانهای مهم دنیا"دوستت دارم" را نوشته اند و دوزبان ملی ما، فارسی و پشتو برتارک آن می درخشد...اولین مقصد ما کلیسای سر تپه یا بقول فرانسوی ها سرکوه یا همان مونمارتر است. با کوله بار سفر از نمی دانم چند صد تاهزاران پله این عمارت و نواحی اطرافش بالا می رویم تا به زیارت آن و دیدن سوادی از شهر پاریس نائل شویم. دراینجا بوضوح دیده می شود که بازدید کنندگان خارجی و توریست اند اما هنوز هم هشدار های دوستان را جدی می گیریم که مواظب خود و وسایل و جیبهایمان باشیم. بر فراز این تپه و کلیسا از هر طرف منظره عالی از پاریس دیده می شود و تقریبا همسطح بلند ترین ساختمانهای شهر است. مانیز با گرفتن چند عکس به یاد گار از آن سرازیر می شویم. در پایین دست از آثار نقاشان دوره گرد که د رلحظه ای پرتره شمارا می کشند و مجسمه های زنده و گدایان مدرن وشیک پوش و غیره هم دیدن می کنیم. اینبار برای رفع خستگی و اندکی اطراق راهنمایان ما را به محوطه باز وسرسبزی در مقابل سنای فرانسه می برند. دراینجا جوانان زیادی جمع اند و از آفتاب و چمن و می و معشوق بهره می برند. عده ای به قطار ایستاده اند و با نوشته ای که حمل می کنند از سارا برای دوستشان خواستگاری می کنند و بعد داماد رفته دست عروس را می گیرد و وسرو صدا بالا می گیرد. ماهم در گوشه ای رفع خستگی می کنیم دست وتماشا. دم غروب با رهنمایی یکی از دوستان از چند محل جالب و مهم دیگر مثل کلیسای نوتردام ودانشگاه سوربن و... باز دید میکنیم و عکس یادگاری می گیریم. شب که تاریک می شود به سراغ برج ایفل می رویم که چراغانی است و می گویند منظره اش بهتر از روز است که سیاه و بد ریخت است. ملتی در صف بالا رفتن از برج ایستاده اند ولی مارا حوصله ای نیست. از هندیانی که مدلهای برج ایفل حراج کرده اند با چانه زنی زیاد چندتا ابتیاع نموده در خیابان مقابل برج برامده عکس می گیریم. برای شب می رویم در دانشگاه مرکزی پاریس و همراه داوید اسپانیایی که از دانشگاه بن یک ترم خود را به پاریس منتقل نموده مهمان می شویم. غذای شب را می رویم به غذاخوری دانشگاه صرف می کنیم. غذای دانشجویی هم عجب چیزی است که هیچ فرقی نمی کند چه پاریس باشد یا بن یا مشهد یا دهلی. کچالو و سوپ! حدود نیمه های شب است که به اتاق خوابگاه می رسیم. اتاق یک تخت دارد و دو دوشک. داوید می رود پمپ بادی را می آورد و دوشک سومی بادی را باد می کند و من خسته چنان روی آن بخواب می روم که تا صبح فکرمی کنم در هتل چهار ستاره پاریس ام و سوار کشتی!

11 نظر:
آقای مهندس عزیز؛ توصیه های ایمنی را پس خیلی جدی گرفته بوده اید. امید وارم که خستگی آن روز ازتنت رفع شده باشد
بسیار شیوا و روان نوشته اید استاد! خیلی لذت بردم. امیدوارم که خوش بگذرد.
سلام برادر بسیجی
امید است که سرخوش و سرزنده باشی. دنیایی سپاس به خاطر خواندن مطالب بنده.
خوش باشی.
از پاریس لذت ببرید. دیدن این عکس مرا یاد ان روزهای پاریسی انداخت. من هم عکسی در این مکان دارم. نوستالژی. باز هم میگویم لذت ببرید از هرلحظه معماری قشنگ این شهر. جای ما هم یم چای و کافی نوش جان کنید.
موفق باشید.
چشم!
سلام دوست عزیز! ضرب المثل زیبا و معروف وبلاگ نویسان در باره بامیان وسراسر مناطق هزارجات محروم را شنیده اید؟ :
(( دولت برای ساختن یک دستشویی در بامیان، ابتدا چندین کنفرانس برگزار می کند وقتی خوب در رسانه ها پخش شد چندین بار افتتاح می کند. بعد از آنی که همه مردم از افتاح آن کاملا با خبر شدند خاموش وبی صدا به بهانه های مختلف کارش را تعطیل می کند. اما در ولایات دیگر که در دولت و وزارتخانه ها نفر دارند درست برعکس، اول پرژه های بزرگ با هزینه های ملیونی و ملیاردی ساخته می شود و در یک روز دهها پروژه افتتاح و به بهره برداری رسیده فقط در یک خبر کوتاه انعکاس داده می شود. ))
هنوز نشده که یک خبرگزاری یا وبلاگ از تعطیل شدن کدام پروژه در بامیان که دولت کارش را متوقف کرده خبر داده باشند. از سوی دیگر، ریزه کاریهای که در بامیان می شود هزینه اش فقط به چندهزار دلار می رسد اما پروژه های که در دیگر ولایات به اجرا می رسد معمولا با هزینه های بالای صد هزار دلار تا دهها و صدها ملیون دلار می رسد.
نکته ی خوب در گزارشهای وبلاگهای بچه های ما اینکه : در اول یا آخر هر گزارش دولتی به وعده خلافی دولت و محرومیت مطلق مردم ما اشاره می کنند. موفق وعزتمند باشید.
با ارسال این پیام به یک وبلاگ دیگر به گروپ پاسبانان بیدار شبهای قوم بپیوندید.
نمی شه معرفی بفرمایید از کجای مالستانید؟
با سلام به شریفی جان مکنک!
دوست عزیز چرا نمی شود؟ می شود به شرطی که درست پرسیده شود. فعلا همینقدر که من نام مالستان را یدک می کشم کافی است ونمی شود نام قریه را اضافه کنم.
خوشا دیدن و زیارت پاریس شریف!
ما که لااقل ده سال است از این نعمت محروم مانده ایم.
سلام دكتور! از اين يادداشت هاي سفرت خيلي لذت بردم واقعا مرا به ياد بينونايان ويكتورهوگو انداختي واقعا. بازهم منتظر يادداشتهاي سفرت هستم/ علي پيام
فکر کنم که پاریس ماندگار شدید و رفتید به مکانی که در آن اینترنتی نیست انگار...
ارسال يک نظر