یکسال پیش در همین روز های سال هنگام وبگردی نیمه های شب دیدم یکی از وبلاگهایی مورد علاقه ام آپدیت کرده و از سفرش به دیاری که من آنجا را خوب می شناسم نوشته بود: از سوز سرما، از بخاری چوبی، ازیخزدگی فکری و...با اینکه نویسنده وبلاگ را اصلا نمی شناختم و او هم با نام مستعار می نوشت اما همیشه علاقمند بودم و تمام پست هایش را می خواندم. او زود به زود و خوب می نوشت، اغلب به انگلیسی و گاهی فارسی. نوشته هایش طوری بود که احساس نزدیکی و آشنایی می کردم و همیشه به این فکر بودم که چه کسی پشت این وبگاه است. آن شب هم فکر شیطنت آمیزی به سرم زد: حالا وقت آن است که کمی سر به سر این جناب بگذارم و شاید بتوانم بشناسمش. راه دیگری نداشتم جز دنیای وب بلافاصله برایش کامنت ماندم که درهمان حوالی ام و اگر کمکی لازم دارد حاضرم و غیر مستقیم علاقه خود را به آشنایی با ایشان ابراز کردم و...کمی نگذشت که برایم پاسخی نوشت که می خواهد مرا ببیند وشماره اش را برایم فرستاد اما باز هم خود را معرفی نکرده بود. مشکل من حل نشد بلکه بیشتر هم شد. من نمی توانستم به محل قرار بروم چون هزاران کیلومتر از آن محل دور بودم. این بود که احساس کردم در تله صمیمیت و صداقت ایشان گرفتار شده ام. تلاش کردم دوباره تماس بگیرم و عذر خواهی کنم و این قرار را برای وقتی دیگر، یعنی تا چند ماه بعد بگذارم اما از خجالت این کار را هم نتوانستم. تنها امید من این بود که مدتی بعد که به آن شهر سفر می کنم با داشتن آن شماره تلفن می توانم به دیدارش بروم و ضمن آشنایی، ازش عذرخواهی کنم.
اما چه خیال باطل و چه اشتباهی! من برای همیشه فرصت آشنایی و عذر خواهی را هردو، باخته بودم. چند ماه بعد خبری آمد و بعدتر نامی برای نویسنده وبلاگ افشا شد اما من باور نکردم. مدتی بعد به آن دیار سفر کردم، شماره را گرفتم اما جوابی که نباید می شنیدم شنیدم.
اکنون باز شب سردی است. سرد تر از پارسال و من هنگام وبگردی احساس تنهایی و سردی بیشتری می کنم وقتی به لینک آن وبلاگ نگاه می کنم و می بینم که 6 ماه است آپدیت نکرده و عنوان آخرین پست اش است: بیگانگان به همدیگر.
هروبلاگی بالاخره آپدیت نخواهد کرد مثل همیشه همیشه همیشه...