پنجشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۹

مثل برف آب مي شوند...



تقریبا هر روز که از ایستگاه مرکزی قطار شهربن می گذرم در محلی که بیشتر الکلیها تجمع دارند هموطنی را می بینم که کلاه پکول به سرنهاده و سرگردان به اینطرف و آنطرف قدم می زند، گویا همیشه منتظرکسی می باشد ولی من هیچگاه وی را با کسی همراه و هم سخن نیافتم. مردی میانسال است، اما با چهره تکیده و افسرده ای که دارد سنش خیلی بیشتربه نظرمی رسد. من جرات نکردم که با او صحبت کنم ولی احساس کردم که او هم باید قصه ای داشته باشد، قصه جدائیها.
در طول سفر اینجا و آنجا همیشه وطندارانی را می دیدم که برخلاف تصور خودم ومردم در داخل کشور اصلا راحت و خوشحال به نظر نمی رسیدند. شاید آنها مشکلات اقتصادی نداشته باشند ولی می شود فهمید که آنها چیز های دیگری را از دست داده اند، سرگردان، بی کس، بی هم سخن وبه معنی واقعی کلمه غریب. مشکلات فرهنگی، زبانی و هویتی... شاید به مراتب از مشکلات اقتصادی بد تر باشند. قصه مهاجرتهای افغانها بسیار متنوع و در عین حال غم انگیز است. شاید کمتر مردمی در جهان امروز به در بدری ما برسد. بگذارید با چند نمونه دیگر ادامه بدهم:
1. به تازگی با خبرشدم که یک دوست قدیمی و هم صنفی ام دریکی از کشور های اروپایی است، کسی که حدود 15 سال از او بی خبر بودم. وقتی پیدایش می کنم به این تصورم که حتما تا کنون شهروند اروپایی شده و زندگی خوبی هم دارد، می پرسم کجا بودی این همه سال، ولی می گوید هنوز رسما پذیرفته نشده وهمچنان در انتظار است. هنوز جایی رفته نمی تواند. تا پیش از بحران اقتصادی قانونی یا غیر قانونی کار می کرده ولی حالا دیگر بیکار است. او پنج شش سال از من خرد تر بود ولی وقتی به مدد تکنولوژی تصویر زنده اش را می بینم، اورا مسن تر از خود می یابم؛ برایم قابل درک است، در کل این 15 سالی که همدیگر را ندیده ایم او در تلاش یافتن راهی به اروپابوده. تازه او می گوید فلانی رابه یاد می آوری ؟ وضعش خیلی بداست، هنوز که هنوز است بلاتکلیف است، اجازه کار ندارد و سالهاست که در اتاقی به حالت نیمه حبس به سر می برد. اوجوانی با استعداد وخوش تیپ بودکه دررشته ریاضی درس میخواند و بعد به روسیه رفت وتاکنون پشت در وازه اروپا به انتظار ایستاده...
2. دو سه خبر هم در در رسانه های آلمان دیدم: اولی را در سایتهای افغانها دیدم که یکی از افغانهای مشهور در یکی ازشهر های آلمان فوت کرده ولی تا مدتها جنازه اش بی کفن ودفن مانده و خانواده اش هم بی سرپرست وبی پول. دومی قضیه جنایی بود که جوان افغان در هامبورگ به زندان بسیار طویل المدتی محکوم شد زیرا وی با چاقو خواهر خود را که دیگرنمی خواسته مثل افغانها زندگی ابرومندی داشته باشد را از پای دراورده بوده. و خبری دیگر، مردی آبرومند و مهندسی لایق با سالها تجربه و اهل سیاست و نویسنده هم که مدتها بود خبری از دیده نمی شود، اکنون در آلمان شرق سابق خانه نشین شده است...
3. در یکی از پرواز ها از قضا در کنار مردی افغان نشسته بودم که 30 سال در هلند زندگی می کرد. از او در مورد زندگی افغانها دراروپا می پرسم که بغضش می ترکد. می گوید شاید تو مثل همه فکر کنی که افغانها در اروپا چه زندگی خوبی دارند و آنجا خوش تیرمی کنند، اما برادر ما قربانیان واقعی این ملتیم، ما رو به فنائیم، ما هیچ چیزی از خود نداریم...نه سرزمین، نه خانه و زندگی؛ زن ما دیگر از ما نیست، فرزندان واولاد ما هم دیگر از ما نیستند و مارا نمی خواهند، تا ما زنده باشیم از وطن یادی می کنیم ولی بعد از ما کسی نام افغانستان را هم نخواهد گرفت... ما درست مثل برف آب می شویم...خدا لعنت کند کسانی را که مارا چنین دربدر کرد...شما نمی دانید که بر ما چه گذشته و می گذرد.
4. در میدان هوایی دوبی به افغانی برخوردم که از ایتالیا برمی گشت. او یک کار گر ساده بود و زبان هم بلد نبود، و با اینکه اسناد وبلیط هم داشت، به خاطربی زبانی چندین روز درمیدان هوایی دوبی سرگردان مانده بود وقریب بود که طعم زندان شیوخ خلیج را بچشد. کمکش می کنم تا مشکلش رفع شود. می گوید برای یک ایتالیایی درسیسیل در واقع خدمتکاری خانه را می کرده دربرابر 500 دالر در ماه. خانه و زن و فرزندش در کابل است. می پرسم واقعا می ارزد که به این پول از خانه ات دور باشی، چرا فامیلت را هم با خود نمی بری؟ می گوید من هم به همین فکر بودم که اول خودم بروم وبعد فامیل را بخواهم ولی حالا که اینها را شناخته ام هرگز این کار را نمی کنم و خودم هم دیگر بر نمی گردم. اینها از ما بد تر و گداترند...
5. در قطاری به همراه یک قومای محصل نشسته ایم و از شهری به شهر دیگری می رویم که مامور کنترول بلیط واردمی شود وبسیار دقیق و طولانی از هر مسافر پرسان می کند. ما بلیط داریم و اسناد هم ولی قوما پیشنهاد می کند که بلیط را نشان ندهیم چون نام ما نوشته نیست وتازه ممکن است اسناد بخواهد که نشان دادن پاسپورت افغانی هم خوب نیست، من کارت محصلی خود را نشان می دهم شاید غرض نگیرد. تا مامور به نزدیک ما می رسد دوستم کارتش رابالا می کند و مامور بدون نگاه دقیق با ادای احترامی از ما دور می شود. رفیقم می گوید ما از کردیت قومای شرقی استفاده بردیم، زیرا چشم بادامیها برای اینها یعنی چین وجاپان که برایشان احترام زیادی قایلند و من همیشه می گویم چینی ام ...در همین قطار یک فامیل افغان را هم دیدیم که دخترک خردشان بسیار زیبا دری صحبت می کرد. از ظاهر پیدا بود که باید به همین تازگیها اینطرفها آمده باشند و من مطمئنم که آن دخترک شیرین زبان چندی بعد دری را از یاد خواهد برد.
6. دوست دیگری تعریف می کرد: مردی پا به سن نهاده بعد از سالها به وطن بر می گردد و در کابل گرفتار دخترکی کم سن و سال می شود و در نهایت اورا به عنوان همسر با خود به یکی از کشور های اروپایی می برد. سالی می گذرد تا چشم و گوش دخترک باز شود...بعد به راحتی دختر از مرد به داد گاه شکایت می کند که وی را بعنوان برده جنسی از افغانستان خریده و اینجا آورده...مرد راهی زندان می شود و دختر هم به راه خود میرود.
مهاجرت درکل خوب یا بد، اما در واقع نوعی ریشه کنی است، در طول این نقل و انتقالات بسیاری از ریشه ها و شاخه ها خشک می شوند که دیگر با هیچ آب و خاکی سبز نخواهند شد، پیوند های مصنوعی بر روی درختان دیگر هم موقتی وتنها برای یک نسل جواب خواهد داد. همین پیوند موقت هم شاید برای افغانها کار نکند زیرا هم فرهنگ ما طوری است که پیوند ها را پس می زند وهم پس زمینه افغانی چنان دافعه ای دارد که چیزی به آن نزدیک شده نتواند.
شاید نقاط مثبتی هم در میان باشد مثلا اینکه آنها از نظر اقتصادی پیشرفت کنند و یا تحصیل کنند و فرصتهای بهتری بدست آورند و تجاربی، ودوباره به وطن باز گردند. اما من به همه اینها تردید دارم؛ واقعا ضریب موفقیت افغانها درغرب چند بوده؟ چقدرسرمایه دار داریم؟ چند نفر دانشمند داریم و شاعر و نویسنده...
و در اخیر امیدوارم دوستان مهاجر و کسانی که بیشتر در این کشور ها زیسته اند مثالهای بیشتر و مثبت تری ارائه دهند.

4 نظر:

جای خالی بودا گفت...

سلام
از دل مه نوشته بودی . اما چرا همه ره یک دفه راهی بازار کردی . این همه مطلب و خاطره باید دو یا سه بار آپ لود می شد . می دانی که خوانندگان این روزا تنبل شده است و وقت ندارند که این همه ره بخوانند .
با این حال خیلی حال کردم.
واقعیت هایی بود که مهاجران نمی گویند . وقتی بعضی هایشان به افغانستان می آیند چنان با آب و تاب حرف می زنند که انگار از بهشت آمده است ( البته که بهشت است اما نه برای ما ) اما نه برای آنانی که بهترینشان در آشپزخانه یک پیتزا فروشی کار می کند.
خدااین ملت ره به راه راست هدایت کناد که کمتر خودشان ره انفجار بدهند . تا فکری به حال این خراب آباد کنیم .

55 گفت...

Salam,
gofta budam chand aks az rahat begir wa dar weblog at begzar. ba maqsad rasidi ba man payam bedi. I'm waiting you....

اسدالله جاوید گفت...

با سلام خدمت استاد محترم ..واقعا به نکته مهم اشاره کردید ..راستی هم در دینای سرمایه داری که همه چیز و مترهای پول گز می کنند، از ان فرهنگ و عنعنات پسندیده و ناب که ما در خانه های گلی خود داشتیم خبری نیست.همه در ین شعار حقوق بشری می دهند ولی مطمن هستم که اگر پای منفعت مادی شان درمیان بناشد 180 در جه تغیر موضع می دهد.

ناشناس گفت...

با سلام فراوان به دانشمندبزرگ دوکتور مالستانی.

من در اوایل فکرمی کردم همه آنهای که در کشورهای مثل استرالیا، امریکاو... مهاجرت می کنند شاید خوشبخت ترین افغانهای باشند که ازجهنم به نام افغانستان نجات پیداکرده وزندگی جدیدرا دریک بهشت به تمام معناآغاز کرده اند.اماوقتی بعداز مدت ها آرزو و انتظار طعم زندگی در استرالیاراچشیدم ونهوه زندگی افغانهارامشاهده کردم دیدم نه باوجودآن همه مشکلات که درکشور خود داریم افغانستان برای افغانها بهترین جای زندگیست،نه جنازه ی شان بدون کفن میماند ونه فرزندان شان زندگی به روش اروپا رامی پسندند.
به امیدیک افغانستان آبادوامن
سید روح الله عابدی