چهارشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۲

چرا زن ومرد متفاوتند؟


 دوستی به نام آقای مهرورز در اینجا از چیزی با خبر است که آنرا به صراحت نمی گوید بلکه نتیجه گیری های خود را از آن بطور گزینشی ذکر می کند. نکته این است که شواهد تجربی غیر دقیق دراندازه گیری مغز زنان و مردان نشان می دهد که مغز مردان بطور متوسط حدود 100 گرم در وزن و حدود 180 سانتی متر مکعب درحجم بزرگتر است که این تفاوت از 4 تا 10 درصد می باشد. آقای مهروزر از این اطلاعات به سادگی نتیجه گرفته است که زنان درتمام عرصه ها از مردان ضعیفتراند یعنی از هوش کمتری برخوردارند و این خیلی ساده انگارانه و غیر علمی است.
برای توضیح این تفاوت باید برگردیم به کمی اطلاعات بیولوژیکی وکمی هم فیزیولوژی، هرچند که برای خیلی ها توضیح واضحات هم باشند. بله، آنچه باعث تفاوت عمده انسانها از دیگر موجودات شده همین تفاوت مغزی و درنتیجه تفاوت هوشی است. هرچند یکی از مشکلات خود تعریف هوش است و چگونگی اندازه گیری آن، اما  بطور کلی هوش توسط دو منبع وراثت یعنی ژن های والدین و  محیط  کنترل می شود. ژنها پروتئین هایی  هستند که  تمام رمز های وراثتی را درخود دارند و بر روی کروموزومها قرار دارند که مجموع شان 23 جفت اند. 22 جفت به شکل  XX  درمرد و زن مشابه اند ولی جفت آخر در زنها مثل بقیه ولی درمرد ها به صورت XY  می باشد. کروموزومهای X  بزرگ بوده وبیشتر صفات ارثی ازجمله هوش که ثابت شده چند ژنی است، بر روی آنها قرار دارند ولی کرموزوم Y  بسیار خرد و آسیب پذیر بوده و بیشتر صفات ثانویه جنسی مردانه  بر روی آن قرار دارد.
با این توضیح ازنظر علمی آشکاراست که ژنهای هوش بیشترمحتمل است که بر روی کروموزومهای X باشند تا در کروموزوم منفرد Y. فراوانی عددی و بزرگی اندازه آنها تایید کننده این مطلب است. حال ازاین نظر معلوم می شود که زنها که یک جفت بیشتر کروموزوم X دارند نقش بیشتری در ساختار هوش درخودشان و نیز در فرزندان مذکرشان داشته باشند نه اینکه عکس آنرا انتظار داشته باشیم. این موضوع هم فکر کنم برای همه روشن باشد که نقش مادران حتی در شکل ظاهری فرزندان از نظر وراثت بارزتر است تا نقش پدر، البته با در نظر داشتن قواعد ترکیب ژنها که تصادفی است. پس از این نظر احتمال اینکه حتی زنان باهوشتر از مردان باشند، وجود دارد. نکته مهمتر دیگر این است که وقتی از نظر ژنتیکی زنان این توانایی را دارند که می توانند فرزندان مذکر بسیار باهوشی چون اینشتین را بوجود بیاورند، این توانایی را هم دارند که دختران باهوشی داشته باشند و درنتیجه خودشان هم حتما بایستی باهوش باشند. یکی از مثالهای جالب این موضوع این است که بالاترین نمره IQ که تا کنون اندازه گیری شده مربوط به یک زن است و این مثال نقض برتری مطلق هوشی مردان است.
درمورد هوش، یافته های علمی نشان می دهد که به همان اندازه که ژنتیک و وراثت مهم است محیط نیز موثر است. دلیلش هم خیلی ساده است که وقتی کودک به دنیا می آید مغزش نیز به تناسب اندامش کوچک است و سالهای زیادی پرورش لازم دارد تا به یک انسان کامل تبدیل شود و اگر اختلال جدی درمراحل رشد بروز کند مغز کودک به اندازه کافی رشد نمی کند و او کند ذهن یا عقب مانده ذهنی خواهد شد ولو اینکه از پدر و مادر باهوشی حاصل شده باشد ورمزهای وراثتی را باخود داشته باشد. این موضوع از طریق مطالعه دوقلو های همسان نیز بررسی شده است. نقش بیشتر زنان در هوش محیطی هم آشکاراست با توجه به رشد کودک در دامان مادر در دوره جنینی وشیرخواری وبعد از آن تا اوایل بلوغ. پس به نظر می رسد که بخش اصلی تفاوتهای زن ومرد مخصوصا در زمینه هوش، محیطی و کارکردی باشد تا ژنتیکی که درادامه تلاش می شود بر اساس یافته های علمی به برخی از این تفاوتها اشاره شود.
چرا باید زن و مرد متفاوت باشند یا هستند؟ علت اصلی این تفاوت در مراحل تکامل حیات و تخصصی شدن و تقسیم کار نهفته است. درموجودات ابتدایی مثلا تک سلولی ها موجودات تک جنسی اند واندامها ناقص و سیستم تولید مثل بسیار ساده و آسیب پذیر دارند که در واقع نوعی تقسیم سلولی است که شبیه کاپی برداری می باشد. با تکامل حیات ورسیدن به گیاهان پیشرفته و بعد به حیوانات پرسلولی، اندامها تخصصی شده و بتدریج موجودات دوجنسی و جدا ازهم  بوجود آمده اند. از این نظر هردو جنس مثل دوقطعه پازل اند که در مجموع یک سیستم پیچیده را بوجود می آورند تا به تولید مثل و ادامه حیات قادرباشند. از آنجا که زن و مرد از نظر فیزیولوژیکی متفاوتند، می توان انتظار داشت که تفاوتهایی در رشد نواحی مغزی آنها نیز وجود داشته باشد. تحقیقات نشان می دهد که دربدو تولد و دراوایل دوران کودکی تفاوت چندانی بین دختر و پسر از نظر اندازه مغزی وجود ندارد بلکه در ادامه مراحل رشد و در طی مراحل بلوغ اختلافاتی بروز می کند کما اینکه صفات جنسی در مردان و زنان دراین مرحله ظاهر می شوند. زمان بلوغ زودرس تر در زنان وبلوغ دیرتر درمردان میتواند یکی از نکات مهم وکلیدی در این تفاوتها باشد. در سالهای اولیه بلوغ وقتی مردان درحال ساختن تجمعات عضلانی و رشد فزیکی بیشتر اندامهاست، بدن زنان راه متفاوت و درواقع تخریب کننده را در پیش می گیرد  تا زمینه باروری را فراهم کند. جثه بزرگتر و مجموعه عضلانی بیشتر درمردان نیازمند قلب بزرگتر برای پمپاژ خون و نیز مجموعه سلولهای عصبی بیشتر برای کنترل بدن می باشد. حال اینکه چرا مردان عضلات بیشتر و جثه بزرگتر دارند را شاید بشود اینگونه تعبیرکرد که در ابتدا چنین نبوده بلکه نحوه تقسیم کار و انجام وظایف معین در طول تاریخ بشر و نهادینه شدن آنها به تدریج باعث این تغییرات شده است. بشر اولیه برای ادامه نسل وحیات خود به دو کارعمده نیاز داشت(و هنوز هم بدانها نیازمند است)، اولی تولید مثل وبزرگ کردن کودک ودومی تهیه غذا از طریق شکار و نیز دفاع از خود برای شکار نشدن است. یعنی روند تکامل برای این موجود دو قسمتی چنین بوده که یکی بطور عمده به باروری و مراقبت از کودک تخصص یابد و دیگری به شکار و دفاع. جثه کوچکتر و عدم نیاز به برخی مهارتها میتواند برخی تواناییهای زنان را بطور موقت تحلیل ببرد اما نمی تواند کلا آنها را از میان ببرد زیرا رمز ژنتیکی آن موجوداست ولی به صورت پنهان قراردارد، همانظور که دردوره های مدرن تاریخ بشر عضوی به نام دم پنهان شده و انگشت کوچک به علت عدم استفاده رو به تحلیل نهاده اما ظرفیت انسان در ظهور مجدد دم و رشد انگشت کوچک دست و پا از بین نرفته است.
 این تقسیم کار به تدریج می تواند باعث تفاوت در کارکرد مغز و حتی اندازه آن شود. مثلا ناحیه‌ای از مغز موسوم به بخش آهیانه‌ای تحتانی (IPL) معمولا در مردان به ‌ویژه در سمت چپ، به طرز بارزی بزرگتر از زنان است. این همان بخش است که توانایی های محاسبه و ریاضی در آن قراردارد. علتش شاید این باشد که مردان مجبور به یافتن راههای بهتر شکار و محاسبه خطر ها بوده و به تدریج این قسمت از مغزش حجم ومهارت بیشتر یافته است. همچنین ثابت شده است که تراکم سلولهای عصبی درنواحی مختلف مغز زن و مرد متفاوت است ومردها بیشتر به نواحی معینی از مغز خود مثل نیمکره چپ متکی اند ولی استفاده بیشتر زنان ازطرف راست مغز باعث بزرگتر شدن آن شده که توانایی آنها را در حافظه، درک مسایل محیطی، تواناییهای زبانی و کلامی وبعضا حرکتی(مثلا رقص و آوازخوانی)، برقراری ارتباط و محافظت وتربیت کودکان از مرد ها بیشتر می کند. مغز مردان بیشتر طبقه بندی شده و تخصصی است و در واقع ماشینی کار می کند و از این رو تغییراز یک حالت به حالت دیگر در مدت کوتاه برای مردان دشوار است، درحالی که زنان بطور کلی از قسمتهای مختلف مغز خود به آسانی کارمی گیرند و ازاین رو قابل انعطاف ترند و می توانند درعین حال روی چند موضوع متفاوت فکر کنند یا کارهای چندگانه را همزمان انجام دهند. ازهمین رو است که در کارهایی که نیاز به مهارتهای چندگانه و ظریف است زنان قوی ترند و درعوض کارهایی که نیاز به تمرکز روی یک موضوع مهم است مردان بهترکارمی کنند. زن‌ها، دارای دستگاه حاشیه‌ای (کناری) عمیق و بزرگ‌تری نسبت به مغز مردها هستند که سبب می‌شود بیشتر با احساساتشان تماس داشته و قادر باشند آنها را بهتر بر زبان آورند و رشته پیوند با دیگران را محکمتر سازند و به خاطر همین توانایی ارتباطی است که آنها بیش از مردها می‌توانند از بچه‌ها مراقبت كنند. نقشه‌ برداری از مغز در سالهای اخیر نشان داده كه مغز زن ومرد ازنظر نوع سلولهای عصبی نیز متفاوتند مثلا مجموع سلولهای تیره رنگ که بیشتر در تحلیل اطلاعات به کار می روند حدود 5 در صد در مردان بیشتراست اما سلولهای سفید مغز که بیشتر در گردآوری و مرتبط نمودن اطلاعات نقش دارند در زنان حدود 10 درصد بیشتر است. نوع ترکیب واستفاده از مغز زنان را در برابر آسیبهای بدنی و مخصوصا آسیبهای مغزی تواناتر کرده زیرا با تخریب یک بخش مغز بخشهای دیگر می توانند اطلاعات آن بخش را کاپی کرده و کار آن را انجام دهد اما درمردان اگر یک بخش تخصصی مغز آسیب ببیند قابل بازگشت نیست. این است که مردان بیشتر مجنون می شوند!
 باهمه این تفاوتها مردان و زنان بطور واضح دارای نتايج IQ مشابه و نزدیکی با این نواحي مغز متفاوت هستند. مخصوصا اگر تناسب اندام را به مغز بسنجیم. جالب است که دراولین نمونه های تست هوش، زنان همیشه نمره بالاتر می گرفتند اما امروزه با توجه به تعریف دقیقتر از هوش این وضع عوض شده و تفاوت کلی زن و مرد کاهش یافته و درهوش منطقی مردان نمرات بیشتر و درهوش عاطفی و اجتماعی زنان نمرات بیشتری کسب می کنند. اگر بخشی از هوش را به سازگاری وانطباق با محیط تعریف کنیم دراین صورت زنان با توجه به اینکه "ترمغز" بوده بهتر از خود و اطفال خود مراقبت می نمایند و مثالش این است که در مواقع دشوار از سازش وحیله کارمی گیرند، برعکس مردان که "خشک مغز" (و با غیرت!) بوده از یک قسمت مغز خود بصورت لحظه ای سود می برند و از این رو اکثرا جان خود را به خطر می اندازند وحتی بیشتر موفق به خودکشی می شوند. اگر زنان از  خطرات دوران بارداری عبور کنند و به یائیسگی برسند بیشتر از مردان عمرمی کنند و در سالهای آخر عمر بهتر از مردان خود را حفظ می کنند و کارایی دارند که نشانه بارز توانایی مغزی وهوش است. یک نکته تکاملی جالب دیگر رفتار چند بعدی مغز زنان درطول تاریخ می باشد که با انتخاب ترجیحی مردان باهوشتر، متفاوت و بیگانه به جهش و تنوع ژنی نوع بشر کمک نموده است.
با این طول و تفصیل امیدوارم مشخص شده باشد که حرف از برتری مرد یا زن زدن کار بیهوده ای خواهد بود. باید ماهیت دوقطبی زن و مرد را در مسیر تکامل قبول کرد و به تفاوتها احترام گذاشت. هنوز ندانسته ها درمورد انسان بسیار است و تستهای هوش و ژنتیک ناتوانتر از آنند که دلیل قطعی تمام این تفاوتها را بیان کنند. با توجه به این مطالب جایی برای بحث حقوق برابر یا نابر زن و مرد از نظر علوم تجربی باقی نمی ماند، زیرا این نوع بحث ها موضوعات سطحی ومتاثر از جو سیاسی اجتماعی است که بسته به نوع جامعه و مراحل تاریخی آن متغییر می باشد، همانطور که درتاریخ بشر هیچگاه سیستمی نتوانسته تمام حق و حقوق مرد و زن را براورده سازد یا اینکه تماما آنها را سلب کند. نمی توان نابرابری های اجتماعی وسیاسی متاثر از قدرت را توجیه علمی نمود. در ذات طبیعت و ماهیت خلقت تبعیض معنا ندارد بلکه آنچه هست تفاوتهاست که در راستای اهداف معینی به کار رفته است. برای درک این تفاوتها باید به تمام راز ورمز جهان خلقت پی برد که امری است محال.

دکتر اشرف غنی در بن

دکتر اشرف غنی احمدزی برای یک سخنرانی در مورد جاده ابریشم جدید در خانه تاریخ شهر بن مهمان مرکز تحقیقات توسعه دانشگاه بن بود. من قبلا چند بار ایشان را از نزدیک دیده بودم چه آن زمان که تازه بعد از پیمان بن به کابل آمده بود و چه زمانی که رییس دانشگاه کابل بود. امروز نیز یکبار دیگر خواستم  اورا از نزدیک ببینم و صحبتهایش را در یک محیط علمی بشنوم. شکی نیست که  او یکی از شناخته شده ترین شخصیتهای معاصر افغانستان است کما اینکه در سالهای 2009 و 2010 یکی از صد متفکر برتر جهان توسط مجله تایم معرفی شده است. مقالات و مخصوصا کتاب او "ترمیم دولتهای ناکام" از معدود نوشته های شخصیتهای افغانی است که درسالهای اخیر و درسطح جهانی خواننده دارد و تحسین شده است. او نامزد دبیرکلی ملل متحد و بانک جهانی هم بود و زمانی که وزیر مالیه بود بعنوان بهترین وزیر مالیه آسیا انتخاب شده بود.   بااینکه عنوانهای فوق برای یک فرد در سطح جهان کمی نیست بلکه از افتخارات کشور به حساب می آید اما در داخل افغانستان چهره او اینقدرها روشن نمی نماید چرا که او همواره یکی از پایه گذاران دولت جدید (از جمله سیستم مالی و پولی) پس از طالبان که عنوان یکی از  فاسد ترین دولتهارا از خود کرده، نیز قلمداد شده و او نتوانسته گامی درجهت ترمیم این دولت ورشکسته بردارد. برخلاف وجهه اولیه بسیار مثبت او بعنوان یک روشنفکر تحصیل کرده، بعدها از او بعضا باعنوان توهین آمیز طالب نیکتایی پوش هم از طرف مخالفانش یاد شده است که بعضا رفتار عوامگرایانه او در سالهای اخیر و پسزمینه فامیلی و کودکی اش در بین کوچیها به این اتهامات افزوده است. یکی از انتقادات همین ظاهر و رفتار دوگانه اوست که وقتی در افغانستان در انظار عمومی ظاهر می شود لباس محلی افغانی بسیار نامرتبی می پوشد وخود را به خاک و خاشاک هم که شده می مالد اما در جاهای دیگر از جمله دربیرون از کشوربا لباس غربی ظاهر می شود. این  موضوع به وضوح هویت دوگانه یا تابعیت دوگانه اورا هم نشان می دهد. شخصا به یاد می آورم که در آغاز دولت موقت که او هیچ پست رسمی دولتی نداشت بسیاری از مخالفانش ازجمله آقای محمد محقق وزیر پلان وقت یکی از طرفداران او بود اما سالی بعد وضع به جایی رسید که این دو در درون کابینه با هم درگیر شدند و حتی کرزی هم  بعد تر عذر او را خواست. بعد از آن یک دوره ناموفق  رییس دانشگاه کابل بود و ازسال قبل مسول افغانی پروسه انتقال فعالیتهای نظامی و امنیتی به نیرو های افغان است و مرتب به ولایات سفر می کند و بیرق افغانستان را به جای بیرق خارجیان بالا می کند.  در دوره گذشته  او یکی از کاندیدا های پیشتاز ریاست جمهوری بود اما نتایج نشان داد  که او نه تنها از پس رقابت با حامد کرزی برنیامد که حتی از دکتر عبدالله و دکتر رمضان بشردوست هم رای کمتر داشت. 
چه می شود نتیجه گرفت؟ جامعه افغانستان ومخصوصا جامعه پشتونی ما ظرفیت جذب نخبه گان خود را ندارد یا روشنفکران وتحصیل کرده گان ما با جامعه خود بیگانه اند؟
 امروز در بن  اورا با لباس مرتب و کراوات می بینم  اما یک چیز جدید هم اضافه شده و آن گذاشتن ریش است.  به صحبتهایش که به حدود دوساعت طول می کشد گوش می دهم و به این تفاوتها فکر می کنم واینکه او بهتر از فارسی و شاید هم پشتو ، انگلیسی حرف می زند و سخنران ماهری است. از خود می پرسم چرا او رییس جمهور نشد و آیا این بار موفق خواهد شد؟ وقتی خود رامعرفی می کنم و سوال می کنم  برای گرفتن عکس یادگاری وقت دارید، با خوشرویی می پذیرد و می گوید برای شما همیشه وقت دارم، شما آینده من استید و اینها-اشاره به غربیها- گذشته من اند. اشاره می کنم که امیدوارم این عکس با رییس جمهور آینده کشور باشد که با هیجان می خندد!  

پنجشنبه ۸ مارس ۲۰۱۲

...


"وقتی مرد زن دیگر گرفت،  خط زن اولش اش را داد، یعنی گفت تو دیگر بر من حرامی و آزاد،  خانه پدرت برو.  زن هیچ چیزی گفته نتوانست و می دانست که حرف مرد یکی است. زن راه افتاد تا به قریه پدری اش که بیشتر از یک فرسخ راه بود برود. جز تن پوش کهنه اش و یک کیرو(نوعی پاپوش چوبی)  چیز دیگری از زندگی با مرد برایش نرسیده بود. او حتی فرصت یا جرات نکرد با فرزندانش خداحافظی کند و روی آنهارا برای آخرین بار ببوسد. وقتی در نیمه راه بود امباق اش پسر خرد مرد را روان کرد و گفت برو تیز کیرو را از پای مادرت گرفته بیار. کودک دوید ودوید تا به مادرش رسید، زن که با خوشحالی ایستاده بود حتی فکرش راهم نکرد که مرد او را برای بازگشت به خانه فرستاده باشد، روی کودکش را بوسیده  کیرو را ازپای کنده بدست اش می دهد و برهنه پا راه می افتد.  تا به خانه پدری می رسد دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود اما حالا پایش بود که به جای چشم، اشک سرخ می ریخت".

این قصه مادر مادر کلان ما بود که بیش از یک صد سال قبل می زیست اما قصه مادران ،  خواهران  و دختران ما راهمه می دانند که بهتر از این نیست و هر روز قصه مرگ و درد آنها گوش دنیارا کر کرده که دیگر چیزی نمی شنود. این وضعیت تغییر نمی کند مگر اینکه مردها  بپذیرند که زنان نیز انسان اند و برابر آفریده شده اند نه فرع زیرا فرع هرگز نمی تواند اصلی را بوجود آورد. مردها و سیاست مداران ما  هرگز به این حق دهی راضی نمی شوند تا مجبور نشوند، چون انسان در ذات خود محافظه کار تراز آن است که امتیازی را به رایگان ازدست بدهد. پس تنها یک راه موجود است و آن راهی که زنان در دیگر نقاط دنیا تجربه کرده اند: مبارزه مدنی. نمی شود گفت این راه در افغانستان جواب نمی دهد چون هنوز به درستی تجربه نشده است. مثلا آیا زنان افغان نمی توانند حرکتی برای ممنوعیت استفاده از برقع را آغاز کنند؟ نپوشند دیگر این کیسه را تا جلو چشمشان را نگیرد، بسوزانند اصلا هرچه برقع  در بازار است. آنوقت که می تواند شمارا به پوشیدن چیزی که نیست مجبور کند!
        می دانم با نبودن برقع دنیا گلستان نمی شود اما قطعا می توان دنیا را بدون برقع بهتر دید. این می تواند سر آغاز حرکتی باشد که با گامهای بعدی ادامه پیداکند. بهتر از خود سوزی و جشن هشت مارچ است. امتحان کنید فقط. هیچکس نمی تواند از برقع بعنوان پدیده اسلامی یا سنتی دفاع کند، کرزی نیز.

چهارشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

خاله چرا طفل ته آوردی؟

جواب خاله را اینجا بخوانید http://urozgan.org/fa-af/article/2065/


روزی درحوالی چهار راه قنبر که کمپ مهاجرین است پیاده راه می رفتم و از سرما می لرزیدم  دیدم سگی همانطور که در داخل جوی خوابیده بوده، زنده خشک شده است از یخی، فورا به یاد حرفی افتادم که می گفت از بس سرد است که آب را در شکم سگ یخ می زند چه رسد به آدمها، گفتم وای به حال ما.

دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

چهره امروز از آینه فردا خوش است: کابل پس از ده سال

 ده سال پیش  درچنین روزهایی  برای اولین بار به کابل سفر کردم. تلاشهای قبلی ام برای دیدن این شهر در زمان  خلقیها و طالبان به نتیجه نرسیده بود و یکبار از پاکستان و بار دیگر از ایران سردرآورده بودم. در تمام  سالهای مهاجرت وقتی از زبان آنهایی که کابل را دیده بودند چیز هایی می شنیدم با خود می گفتم آیا شود که ما نیز به این زیارت موفق شویم؟
 سالها گذشت تا اینکه بعد از یازده سپتمبر و بعد از پیمان بن  این آرزو براورده شد. چیز ها و آدمها دیدم  در آن سفر که شاید دیگر درعمرم قابل تکرار نباشد و کابلی دیدم که دیگر هرگز چنان نخواهد بود. در ده سال گذشته همواره به کابل سفر کرده ام، زیسته ام اما هنوز به کشف آن نایل نیامده ام.  از زمین وهوا ، از داخل و خارج، از هرات و قندهار و غزنی و بامیان و از دهلی و دوبی و فرانکفورت...گذشته ام، اما هرگز وسوسه ها و راز آلودی این کهن شهر در آن سال عجیب برای من تکرار نشده است. کابل آن روز یعنی یک هفته بعداز تشکیل دولت موقت و کرسی نشینی حامد کرزی و حضور ائتلاف جهانی در افغانستان رنگ و بوی دیگر داشت.
   امسال هم درهمان ایام سال باردیگر از مسیردورتر راهی کابل شدم  و در این بین نا خود آگاه در ذهن مقایسه کابل ده سال پیش و آدمهایش و شاهانش از ذهنم گذشت با خوب و خرابش با سرخ وسیاهش. از این بعد  دوست دارم شرحی از آن سفر و سفرهای دیگر ده ساله ام به کابل چیز هایی بنویسم.

***

  15 جدی 1380 در یک روز آفتابی و ملایم در بگرام پایم به زمین کابل رسید. هرچند ابلق پوشان پکول به سر و  پلنگی پوشان چشم آبی زیاد بودند اما کسی نه از ما پاسپورت خواست ونه تشریفات و استقبالی درکار بود. خودمان بکسک هایمان را از بغل طیاره در آورده همانجا سوارموتری شده ازمسیر شمالشرقی و سرک کهنه خاکی  ده سبز راهی کابل شدیم. سرنشنان آن موتر جمع ناهمگونی بود از گوشه و کنار کشور اما همه در یک اشتیاق شریک بودند و آن دیدن کابل، این عروس هزار داماد تاریخ. یکی  سالها بود پدر و مادرش را ندیده بود و نمی دانست آنها زنده اند هنوز یا نه، یکی  دنبال اموال و خانه اش بود که سالها قبل رها کرده مهاجر شده بود و دیگری بعد از سالها تحصیل در خارج با کوله بارسنگین علم وفقه راهی بود تا در دولت جدید پستی را به خدمت بگیرد که چند تن از آنان بعدها به وزارت، ریاست، سفارت  و وکالت رسیدند. اما قصه من و دوتن دیگر که همسفران اصلی بودیم، چیز دیگر بود: محسن از هرات، حسین از بامیان و حسن از غزنی. محسن درسهایش را تمام کرده بود و با همان شم اقتصادی هراتی اش فقط دنبال کار  درموسسات و پول و زندگی نو بود. حسین اما ظاهرا  برای دیدن کابل و اقوام  آمده بود اما در واقع بعدها  دریافتم که برای خدا حافظی آمده بود. من که درسهایم را به راه خدا رها کرده بودم سودایی جز کشف کابل در سرنداشتم. دانشجو وخبرنگار آموتوری  بودم  که برای نشریه زیراکسی که با دوستانم در دانشگاه داشتیم به اصطلاح خبرنگاری می کردم. یک دوربین کهنه یاشیکا را هم ازیکی از همسفران قرض گرفته بودم  که  این خود حکایتی داشت.

در مسیر راه تا کابل یک مهندس کابلی اصیل( مثل همه کابلیان شیرین سخن اما حراف) هم با ما بود که یکریز حرف می زد وهر آنچه را می دید برایش داستانی از بر داشت. در بین راه درمسیر کوهستانی به یک موتر امریکاییها برخوردیم که ظاهرا خراب شده بود و یک تفنگدار دست به ماشه کنارش ایستاده بود، مهندس کابلی  ما  سر از شیشه بیرون کرده و با هیجان تمام شروع کرد به هلووووووووو مای فریند! آمریکایی که آشکارا ترسیده بود تفنگش را به طرف ما نشانه رفت و یکی دیگر با عصبانیت مهندس را به خاموشی خواند تا ما را به کشتن ندهد! درمسیر راه به هر سنگی که می رسیم دوست کابلی ما عالم شرح میداد: زندان پلچرخی، خشت اوختیف! بادام باغ ، خیرخانه.... اینها  اولین نامهایی بودند که از کابل یاد گرفتیم. اکنون در سایه روشن غروب و بعد از دو سه ساعت سفر سواد شهری ظاهرا خاموش و خفته اما پر قصه و پرغصه پیدا بود، نمی شد چیز زیادی دید،  چند بار چرخیدیم تا اینکه گفتند رسیدیم و اینجا  قلای فتح الله است. 

شنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چند تصویر از یک سفر

صحرای اردن، شرق امان
صحرای اردن د رمرز عربستان
صحرای عربستان
یکی از چزایر خلیج فارسی-عربی
صحرای امارات، کوههای عمان

سه‌شنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

مهاجرت و تمام وسوسه ها

  خاله بي بي سي اخيرا دربرنامه نوبت شما، زماني كه من در غفلت به سر مي بردم،  يكي از نوشته هاي قديمي من در مورد مهاجرت را شاهد مثال آورده است. اين خبر را دوستي به اطلاع رساند و من نيز از شوق و ذوق آنها تعجب نمودم اما...


در مدت كوتاهي كه فعلا در كابل هستم تعداد زيادي از دوستان را ديدم يا آنها را شنيدم كه مي خواهند به كشور هاي اروپايي مهاجرت كنند و از من مشوره و نظر مي خواستند. جواب گفتن به اين دوستان براي من گاهي ناممكن و گاهي مايه تفريح بود. مثلا برخي از آنهارا به راحتي مي گفتم برويد و هرجه زودتر، يك نان خوردر مملكت كمتر، بهتر!
اما مواردي هم بود كه حيران كننده بودند. رييس شركتي موفق مي ناليد كه با پاسبورت افغاني  نمي شود در بيرون از كشور كار كرد و سفر نمود و بايد رفت تا پاس خارجي گرفت. مهندسي با كار خوبي که در يكي از شركتها دارد جون ويزاي سفر به اروپا دارد مي خواهد همينطوري همه را رها كرده  برود...دوستي ديگر مي خواهد آنقدر كار كند  تا هزينه  رفتن به آمريكاي شمالي را مهيا كند...   هرچند پشت سر همه اینها دلایل خوبی نهفته باشد و حتمن نیز چنین است اما من دلايل اين نوع مهاجرت را در نمي يابم جز اينكه بگويم از نوع شكم سيري است.
حالا  دوستان علاقمند مهاجرت  مي توانند يادداشت "مثل برف آب مي شوند" را دوباره بخوانند.